ذبيح الله صفا
962
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گاهى فرشته گاه پرى گاه آدمى است * گه ديو زشت پيكر و گه حور خوشلقاست هردم چو نوعروس كند جلوهيى دگر * گه بر زمين سَهىّ و گهى بر فلك سُهاست چيزى كه هست هست ، نه كم مىشود نه بيش * و آن خود كه نيست نيست چو سيمرغ و كيمياست * * بتابى رخ اى دل ز مال و منال * گر آگاه گردى ز حال مآل كسى را كه بيش از كفاف آرزوست * خرد پايمالست در پاىِ مال ز بهر نهادن اگر عاقلى * چه ياقوت و لعل و چه سنگ و سفال تو شهباز قدسى و ليكن چه سود * كه شهوت ترا مىكند پايمال نشيمنگه از سايهء عقل جوى * كه عقل آفتابى بود بىزوال تو محكوم هر باطلى كى شوى * اگر حكم دين را كنى امتثال چه سازى ز تقليد تحقيق جوى * به حال آى و بگذر ز قيل و ز قال مكن ذرّه كردار ميل هوا * كه خورشيد رايت فتد در زوال چه گردى بگرد نَمِ پارگين * چو شربت توان خورد ز آب زلال اگر در سرت هست سوداى آن * كه ماند ترا عقل صاحب كمال بُرَو اقتدا كن بابن يمين * تَوَكَّل عَلَى اللّهِ فى كُلِّ حال * آندم كه خُمِ عشق به جوش آمده بود * جان از سَرِ مستى بخروش آمده بود روزى كه بما كاسهء مى مىدادند * از هرطرفى صداى نوش آمده بود * مردى كه صلاح خود نداند در كار * و آن هم ننيوشد كه به دو گويد يار او را بگذار و خير ازو چشم مدار * كاو سيلى روزگار يابد بسيار